تبليغاتX
بشنويد اي دوستان! اين داستان
بشنويد اي دوستان! اين داستان

خود، حقيقت نقد حال ماست آن
حکایت 52 ... صوفي مقدسي بود به نام حجيره ... 88/07/29

صوفي مقدسي بود به نام حجيره ـ Hijira ـ كه روزي فرشته‌اي در خواب بر او جلوه‌گر شد و به او گفت كه مي‌بايست تا جايي كه مي‌تواند از چاه آب برداشته و ذخيره كند، چرا كه بامداد فرداي آن روز بنا بود همه‌ي آب‌هاي جهان به دست اهريمن آلوده شود و هر كسي كه از آن‌ها مي‌نوشيد ديوانه مي‌شد.

بنا بر اين، درويش سراسر شب هرچه مي‌توانست آب برداشت. و موضوع به راستي رخ داد: فرداي آن روز همه ديوانه شدند. اما هيچ‌كس نمي‌دانست كه همه‌ي شهر ديوانه شده‌اند. تنها درويش ديوانه نبود؛ اما همه‌ي شهروندان به گونه‌اي سخن مي‌گفتند كه گويا او ديوانه شده است. او مي‌دانست چه رخ داده است؛ اما هيچ‌كس سخنش را باور نمي‌كرد. بنا بر اين، او به نوشيدن آب خود روي آورد و تنها ماند.

اما، او نتوانست شيوه‌اش را دنبال كند؛ همه‌ي شهر در جهان ديگري زندگي مي‌كردند. هيچ‌كس به سخنان او گوش نمي‌داد و سرانجام بر سر زبان‌ها افتاد كه مي‌خواهند او را دستگير كرده و به زندان فرستند. آنان مي‌گفتند كه او ديوانه است!

سرانجام روزي آمدند تا او را ببرند. يا مي‌بايست با او چون بيماران رفتار مي‌كردند؛ يا بايست روانه‌ي زندانش مي‌ساختند. اما به هر حال، نمي‌توانست آزاد بماند؛ چرا كه پاك ديوانه شده بود!

چيزي كه او مي‌گفت نمي‌توانست دريافته شود؛ زبان او زبان ديگري بود.

فقير هرچه كوشيد نتوانست سر در آورد. تلاش كرد به ديگران كمك كند تا گذشته‌ي خود را به ياد آورند؛ اما آنان همه چيز را فراموش كرده بودند. آنان درباره‌ي گذشته و هرچه كه پيش از آن بامدادِ ديوانه‌كننده يافت مي‌شد، هيچ آگاهي‌اي نداشتند و نمي‌توانستند چيزي را درك كنند؛ فقير از همه رو براي‌شان دور از فهم شده بود.

خانه‌اش را گرفت‌اند و او را دستگير كردند. آن‌گاه، فقير گفت: "به من دمي فرصت دهيد. خود را مداوا خواهم كرد." آن‌گاه، به سوي چاه شهر دويد و از آب آن خورد. اينك از همه رو بهبود يافته بود! و همه‌ي شهر شادمان شدند؛ زيرا فقير اكنون ديگر سالم بود! اكنون ديگر ديوانه نبود!  

نگــاشته شـده توسـط مجـــید |
حکایت 51 ... هيچ‌كس در روستا چيزي درباره‌ي آينه نشنيده بود! ...88/07/06

روزگاري روستايي در آن سوي كوه‌ها قرار داشت و عجيب اينكه هيچ‌كس در روستا چيزي درباره‌ي آينه نشنيده بود. در واقع كسي نمي‌دانست كه شبيه چيست!

تا اينكه اتفاقي افتاد و يك كشاورز جوان آينه‌ي كوچكي را در جاده پيدا كرد. او قبلاً چنين چيزي را نديده بود. وقتي او به آن نگاه كرد، تصوير يك صورت گرد با چشمان سياه را مشاهده كرد. او گفت: "واي، اين عكس پدر من است؛ عكس او در اينجا چه مي‌كند؟!" آن را در دستمالش پيچيد و در جيبش قرار داد. وقتي به خانه رسيد چيزي درباره آن به همسر جوانش نگفت و آن عكس را با دقت در يك گلدان مخفي كرد. مرد جوان براي چند روزي بسيار هيجان‌زده بود و درباره آن تصوير با ارزش فكر مي‌كرد. او اغلب كار خود را زود ترك مي‌كرد و به خانه مي‌رفت تا به آن نگاه كند.

همسرش نمي‌توانست بفهمد چرا شوهرش اغلب زود به خانه مراجعه مي‌كند. طولي نكشيد كه مشاهده كرد همسرش به تنهايي به اتاق مي‌رود و در را نيز مي‌بندد. تا اينكه روزي ناگهان وارد اتاق شد و او را در حالي كه گلدان در دستانش بود مشاهده كرد.

لحظه‌اي كه شوهرش خانه را ترك كرد، به اتاق بازگشت، آينه را از گلدان برداشت و به آن نگاه كرد.

زن جوان چه مي‌ديد؟ آن تصوير زن زيبايي بود كه او هرگز آن را نديده بود. زن جوان بسيار عصباني شد و احساس كرد كه شوهرش با او صادق نبوده است. آنقدر عصباني بود كه حتي براي شوهرش غذايي آماده نكرد. وقتي مرد كشاورز به خانه برگشت، همسرش را ناراحت و عصباني ديد و پرسيد: "چرا شام آماده نيست؟ چه شده؟"

زن با عصبانيت گفت: "چه شده؟ به تو خواهم گفت كه چه شده است." او آينه را نشان داد و گفت: "اين را مي‌بيني؟ تو تصوير اين زن را نگه مي‌داري و از من مي‌پرسي چه شده است؟ حال من مي‌دانم كه تو چه كسي را دوست داري. بيا، بگير!"

مرد با تعجب گفت: "منظورت چيست؟! اين تصوير پدر مرحوم و بيچاره من است!"

زن گفت: "چــي؟! تو مي‌خواهي بگويي كه من تصوير يك زن را از مرد تشخيص نمي‌دهم!"

در همين زمان يك كشيش در حال عبور از نزديكي خانه‌ي آنها بود. او صداهاي بلند و عصباني را شنيد و وارد شد. كشيش پرسيد: "فرزندان من، موضوع چيست؟"

مرد گفت: "همسر من ديوانه شده است."

زن گفت: "همسر من تصوير زن ديگر را نزد خود نگه داشته است."

كشيش گفت: "آن تصوير را به من نشان دهيد." كشيش آينه را از آنها گرفت و نگاه كرد و سپس گفت: "فرزندان من دعوا نكنيد؛ با هم آشتي كنيد؛ هر دوي شما اشتباه مي‌كنيد. اين تصوير يك كشيش است! من مطمئن هستم شما مي‌خواهيد آن را به معبد بدهيد."

و با همين كلمات كشيش همراه با آينه از آنجا دور شد.

نگــاشته شـده توسـط مجـــید |
حکایت 50 ... زني به پزشك خود تلفن زد و ...88/06/25

زني به پزشك خود تلفن زد و يك خدمتكار پاسخ تلفن را داد.

ـ آيا مي‌توانم با آقاي دكتر راسل ـ Russell ـ صحبت كنم؟ من مي‌خواهم كه وي خيلي زود به منزل ما بيايد.

ـ متأسفم خانم، دكتر بيرون رفته است.

ـ نـه!!!  پسر كوچك من يك خودكار خورده است؛ دكتر چه وقت خواهد آمد؟

ـ متأسفم خانم، ايشان تا دو يا سه ساعت ديگر نخواهند آمد.

زن فرياد زد: سه ساعت ديگر؟!! پس من تا آن زمان چه بايد بكنم؟

خدمتكار: شما مي‌توانيد از يك مداد استفاده كنيد!

نگــاشته شـده توسـط مجـــید |
حکایت 49 ... چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌‌زنيم؟ ...88/06/20

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صداي‌شان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردي‌مان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامش‌مان را از دست مي‌دهيم درست است؛ امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچ‌کدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هاي‌شان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند! هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صداي‌شان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هاي‌شان خيلى به هم نزديک است. فاصله‌ي قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشق‌شان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشق‌شان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 ارسالي از دوست خوبم "خاليـد فـرجـيان"

نگــاشته شـده توسـط مجـــید |
حکایت 48 ... ابايـزيـد به حج مي‌رفت ...88/06/17

ابايـزيـد به حج مي‌رفت. او را عادت بود كه در هر شهري كه در آمدي، اول زيارتِ مشايخ كردي، آن‌گه كار ديگر. رسيد به بصـره. به خدمتِ درويشي رفت.

گفت «يـا ابايِِـزيـد كجـا مي‌روي؟»

گفت «به مكه ــ به زيارتِ خانه‌ي خدا.»

گفت «با تو زواده‌‌ي راه (توشه‌ي راه) چيست؟»

گفت «دويست درهم.»

گفت «برخيز و هفت بار گِردِ من طواف كن و آن سيم (پول) را به من ده!»

برجست و سيم بگشاد از ميان، بوسه داد و پيش او نهاد.

گفت «يـا ابايـزيـد كجـا مي‌روي؟ آن خـانه‌ي خـداست و اين دلِ من خـانه‌ي خـدا؛ اما به آن خـدايي كه خـداوندِ آن خـانه است و خـداوندِ اين خـانه كه تا آن خـانه را بنا كرده‌اند، در آن خـانه در نيامده است و از آن روز كه اين خـانه را بنا كرده‌اند، از اين خـانه خـالي نشده است.»

به نقل از "مقالاتِ شمس‌الدين محمد تبريزي"

نگــاشته شـده توسـط مجـــید |
حكـايت‌هـاي پيشـين
  1. حکایت 52 ... صوفي مقدسي بود به نام حجيره ...
  2. حکایت 51 ... هيچ‌كس در روستا چيزي درباره‌ي آينه نشنيده بود! ...
  3. حکایت 50 ... زني به پزشك خود تلفن زد و ...
  4. حکایت 49 ... چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌‌زنيم؟ ...
  5. حکایت 48 ... ابايـزيـد به حج مي‌رفت ...
  6. حکایت 47 ... پادشاهي براي آموختن باغباني به نزد استاد ذني رفت ...
  7. حکایت 46 ... ماهي‌اي كه سرآمد مغز متفكران بود ...
  8. حکایت 45 ... در گذشته‌هاي دور، مجسمه‌ساز، نقاش و هنرمندي بود ...
  9. حکایت 44 ... آقاي گرين نمي‌توانست چيزي را بشنود ...
  10. حکایت 43 ... روزي يك استاد ذن نقاشي مي‌كرد ...
  11. حکایت 42 ... يكي در راهي مي‌رفت ...
  12. حکایت 41 ... ابراهيم اَدهَم براي نخستين‌بار نزد مرشدش ...
  13. حکایت 40 ... زن ملّا نصرالدين پيش مرشدي رفت و ...
  14. حکایت 39 ... ابراهيم اَدهَم پيش از آن كه مُلكِ بلخ بگذارد ...
  15. حکایت 38 ... روزي بهلول پيش خليفه نشسته بود ...